تبليغاتX
من و من

من و من

یاداشت

سلام به همه لطفا اگر وقت کردید بخونید......................... مهم.............................

سلام به تمام خواننده های وبلاگ ما...........................

بچه ها ۱ مشکلی پیش اومده که من دیدم بهتره با شما مشورت کنم. چون دیدم خیلی از خواننده ها به وبلاگ ما می آیند...

ما از هر کس که توان داره درخواست کمک داریم...

یک بنده خدائی که من دورادور می شناسمش و گاهی به وبلاگ همه ما میآد و مطالعه می کند ۳ روز پیش به من میل زد و گفت که براش یک مشکل مهم پیش اومده و از من درخواست کمک مالی کرد من هم بعد از تماس با دو سه جا فهمیدم که دروغ نمی گه و اون مریض بد حال که می گه رو واقعا تو خونه داره

منم براش مبلغی واریز کردم اما اونقدر که در توان داشتم چون من هم متاهل هستم و هم همون طور که می دونید یک نوزاد تو راهی دارم

بچه ها اگر کسی از روی خیر خواهی تونست ۱  کمکی به این بندگان خدا بکنه باز هم می گم اگر تونست  حتی یک مبلغ خیلی کم به  من در قسمت نظر دهید اطلاع بده تا من اون شماره حساب رو براش میل کنم یا براش نظر بگذارم

راستی تنها دلیل من از بازگو کردن آن در وبلاگ فقط از روی خیر خواهی و دعا به خاطر حال من که خوب نیست است و یک خدا بیامرزی برای پدر فوت شدم

از همه شما متشکرم

                                                                 ما

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 18:29  توسط ما  | 

آرزوی کودکی

کودک که بودم آرزوهای زیادی داشتم

آرزوهای دست نیفتنی که امروز که بیست و اندی از سنم می گذرد می بینم که به بعضی از آنها رسیدم و به بعضی هم نه.

یادم است که دوست داشتم بهترین چیزها را داشته باشم  اما آدمی نبودم که اهل فخر فروختن باشم.دوست داشتم بهترین شاگرد کلاس باشم دوست داشتم اونقدر پول داشتم که می توانستم به کسانی که دوست دارم چیزهائی که نیاز دارند را هدیه دهم .

کمی که بزرگ تر شدم می خواستم بدانم چرا بعضی از افراد خودشان را می گیرند.آخر مگر همه ما از خاک آفریده نشده بودیم؟؟؟ پس چرا؟؟ وقتی این دورنگی ها را می دیدم دلم راستی می گرفت

بعد خدا یکی از مهربونترین افراد زندگی من رو با خودش برد کسی رو که فکر نبودش دلم رو می لرزوند .کسی که واقعا پشت و پناه من بود .کسی که لحظه به لحظه مرگ رو باهاش دیدم و تجربه کردم. کسی که وقتی خبر مرگش رو دادند باورم نشد و گفتم نه الان تو سردخونه بیمارستان هست زنده می شه

زنده می شه....................اما نشد وقتی فردا تو قبر دیدمش با موهای خیس تازه از غسالخونه تازه فهمیدم نه اون دیگه زنده نمی شه. پدرم از دستم به همین سادگی مرد.مثل یک ماهی از دست لیز خورد و رفت الان آرزوی من اینه که کاش اون زنده می شد و امروز منو می دید

آرزوهام از کودکی تا امروز تفاوت زیادی کرده اما چیزی که معلوم هست اینه که اسمش روش مونده

آرزو...

حالا چه کودکی باشه چه جوونی اما خدا کنه همهی ما وقتی بزرگتر می شیم آرزوهای ما دست نیافتنی تر نشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 12:6  توسط ما  | 

LOVE IS FOREVER

love

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 11:23  توسط ما  | 

صحبت با خدا

سلام خدای بزرگ از لطفی که در حق من و همسرم کردی ممنون

به خاطر هدیه ات متشکرم

اما خدایا به من تحمل بده تحمل بده و صبرم را زیاد کن تا به حال این قدر احساس بی کسی نداشتم

اینقدر احساس زبونی و بدبختی نداشتم

خدایا حال خوشی ندارم به من کمک کن

برام دعا کنید

همه تون دعا کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 19:48  توسط ما  | 

دردل با خدا

خدای مهربان و عزیزم از بابت زن زیبا و مهربانی که به من دادی ، از بابت نی نی کوچولو و توپلی که می خواهی به من بدهی بسیار ممنون هستم .

همانگونه که خود خبر داری زمانهایی کارهای ناشایستی انجام می دهم که شرمم می آید از گفتنش و نگرانم که مبادا به نی نی کوچولو یا خانمی آسیبی برسد.

هر دو را به خودت می سپارم خدای عزیزم و از تو یاری می جویم تا این کارهای نا شایستم به اتمام برسد، خدای عزیزم خودت خوب می دانی که من در این دنیا بجز تو و خانمی کسی را ندارم پس هر روز مهر او را در قلبم بیشتر کن و برایم تا لحظه مرگم حفظش کن .

آمین.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 13:15  توسط ما  | 

LOVE

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 21:43  توسط ما  | 

سیب عشق

تو به من خندیدی و ندانستی من

به چه دلهره سیب را از باغچه همسایه دزدیدم

 باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز سالهاست

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان سخت می پندارم

که چرا باغچه کوچک ما

                                                                             سیب نداشت                         

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 17:2  توسط ما  | 

و خداوند مسیح را آفرید

و خداوند مسیح را آفرید
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 18:32  توسط ما  | 

دوستت دارم

سلام گلم ، عشقم و زندگیم

ممنونم بابت صبر و تحملی که از خودت نشان می دهی .

می دانم که انجام می دهی آنچه را که می گویی.

همیشه و در همه حال در کنارت هستم گلممممم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 17:4  توسط ما  | 

من را مقبول خود نما

خدای من دوستت دارم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 18:34  توسط ما  |